#تا_آسمان_پارت_594
_باشه مادر....اتفاقا کار خوبی میکنی.. بروبشین باهاش صحبت کن...بالاخره اون بهترمیدونه باید چیکار کنه... راهو چاهو بهت نشون میده... حواستو جمع کن و درست وحسابی به حرفاش گوش کن.....
خنده اش گرفته بود از این توجه وسواس گونه ی حاج خانوم׃ چشم.....
_ به ژیلا خانوم و دکتر هم سلام منو برسونی.
_میخواین بیام با هم بریم?
_نه مادرم ایشالا باشه سر فرصت... الان دور از جونت یه کم کسالت دارم.
نگران شد׃وای خدا نکنه... چی شده?
هر چند که حاج خانوم سعی میکرد به صدایش جان بدهد اما بی حالتر از قبل شده بود׃نمیدونم گمونم فشارم باز رفته بالا.....
تکانی به خودش داد׃چه نشستین پس...حاضر شین الان میام میبرمتون دکتر...
_نه دخترم قرص خوردم الان خیلی بهترم...نگرانی نداره عزیز من.....دیگه پیریه وهزار جور درد و مرض....راستی از گلات چه خبر... به خودشون اومدن?
باز نوبت به خودش که رسید بحث را با زیرکی عوض کرد این زن.
چهار پایه را داد عقب و رفت توی تراس.
با شرمندگی نگاهش را داد به کاکتوسها.فقط چیده بودشان توی تراس ودیگر خبری ازآنها نگرفته بود.حتی دریغ از قطره ای آب.
romangram.com | @romangram_com