#تا_آسمان_پارت_589
-این هو زوجتک؟(همسرت کجاست؟)
انگشت کشید دور لبه ی استکان: رشت... نیومده.
عطر توتون هزار هم همان بود: نیامده؟
چشم هایش رفت به پائین و شانه هایش بالا: فرصت نشد... گفتم که سفرم کاری بود.
چشمهای باهوش هزار ریز شد: هل انت واثق؟(تو مطمئنی؟)
نتوانست سرش را بلند کند.دود خاکستری پخش شد توی صورتش:دل داده ای؟
خندید. آرام آرام.به عادت همیشه که شانه هایش می لرزید. طنین صدایش بالارفت وبیتوجه به آن چند نفری که نشسته بودند قهقهه زد.وای از دست این مرد.
نگاهش کرد. توی چشمهای هزار حسی بود که هم دوستش داشت هم نداشت. خنده روی صورتش آرام گرفت و بعد با خودش زمزمه کرد: دل دادن...
هزارنفسی از پیپش گرفت و کمرش را چسباند به دریچه های پنجره :چشمهایت درخهشان شده
پنجه ی پایش رااز زیرمیز خم کرد به داخل.هزار مردزیرکی بود. اگرتوی دنیا یکنفرپیدا میشد که در بحث شکستش دهد, آن یک نفر هم هزار بود.
با دو انگشت اشاره کرد به چشمهایش: این ها دروغ گو نیستند.
آرنج راستش را گذاشت روی میز و انگشتان همان دست را چسباند به گونه اش: عاشق نشدم... فقط فکرم درگیره.... حس خوبی ندارم این روزا.... چیزای زیادی تو دلم هست که منو میترسونه
romangram.com | @romangram_com