#تا_آسمان_پارت_590
-حدیث(حرف بزن)... اگر حرف هم نزنیم چه کنیم؟
با بلند شدن هزار استکان چای را به لب برد و جرعه ای از مایع شیرینش مزه کرد.حرف میزد؟ حرف زدن که خوب بود.... کلمه ها معجزه میکردند.. به شرطی که بتوانی حال روحت رابا واژه ها وصف کنی... اما امان از وقتهایی که حال روحت صفت "ترین " میگیرد.
اینجاست که هیچ کلمه ای ارضائت نمیکند چراکه تعبیر نهایت غم یا شادی چیزی جزسکوت نیست.
صدای هزار دوباره که برگشت محکمتراز قبل شده بود.
-سکوت خوب نیست... بایدشکست...سکوت را باید شکست ابنی... نگاه تورا میخوانم... برای من غریب نیست....
هزارمکثی توی صورتش کرد .انگار که داشت داده های نگاهش راواکاوی میکرد:به عیالت مربوط است ؟
گفته بود این مرد هوش سرشاری دارد؟گفته بود تمام زیر و بم هایش راازبراست؟لبهایش به گوشه کشیده شد.چه باید میگفت؟
هر دو دستش را کشید میان موهایش و چشمهایش را انداخت به جایی پشت سر او:فکر وخیالات عجیب و غریب به ذهنم هجوم میاره.... خیالاتی که باعث میشه مغزم مختل بشه... فکر کردن مداوم به اون آزارم میده.... نمیدونم... همش میخوام نفس عمیق بکشم....حس پرشدگی دارم...حس خفگی.
-القلب الی بیجرحنا حاجه اکید جرحاه....(قلبی که مارا می آزرد به تاکید چیزی آنراآزرده است) آزارش داده ای؟
سرش را به زیر انداخت و چشم فشرد.:خیلی آزارش دادم...خیلی.
گرمای انگشتان هزارراروی دستش که حس کرد پلکهایش از هم فاصله گرفت.:بایدحرف بزنی... اول و آخر....ننشین اینجا... برو.. برو وبه او بگو که چه حسی داری
تونیاز داری تا بخشیده بشوی ابنی......این هزار ها کیلومتر فاصله رابردار
romangram.com | @romangram_com