#تا_آسمان_پارت_588
مرداب میان چشمهای او موج گرفت: احسن.... خیلی خوب... بهترین کار را کرده ای....یسرنی به هذه المناسبه السعید (ازاین مناسبت سعید خوشحالم)
-شکرا.
- عربی یاد نگرفته ای هنوز؟
خندید:لا... سخته.
با گوشه ی چشم, تندو تیز نگاهش کرد: از آلملانی سخت تر هست؟
سری به تائید تکان داد:بازم فلوت میزنی؟
هزار دست کشیدروی گلویش.حسرت میان چشمهایش نشست: حنجره ای نیست....تشرب
الشای؟
دست به سینه شد:اشرب... اصلا برا همین اومدم اینجا.
هزار بلند شد. از پشت به رفتنش نگاه کرد. قامت بلند و تنومندش خمیده بود.شانه های پهنش دیگر آن استواری قبل را نداشت.افسوس کشید.
نگاهش روی درو دیوار ودکور قدیمی کافه چرخید.همان بود... پنجره های مدور رو به آبش.... میزهای کار شده اش....نیمکتهای موکت پوشش....قلیانهای ردیف شده اش حتی دسته های خشک شده ی ونوس که از الوارهای سقف آویخته شده بودنداستکان کمر باریک لب طلایی , میان نعلبکی کنگره دار در مقابلش قرار گرفت.
استکان را گرفت زیر بینی اش. حتی عطر این چای های عربی تیره رنگ هم همان بودکه همان.
romangram.com | @romangram_com