#تا_آسمان_پارت_575

- حالا خوبه دوسه دوره ست همش خودم میرم .. ..قبل اونم که خودت اونجابودی

....دیگه این همه نَک و نالَت واسه چیه من نمیدونم؟

خودش هم نمیدانست... نمیدانست.

-بد کردم فرستادمت بری با اهل و عیال دَدَر دودور؟

پوزخندی زد و دوباره در تراس را پائید: با سوزان اومدم

-جدی میگی؟یعنی الان...؟ مهراد... ای بابا... الان خانومت خبر نداره اونجایی؟

لیوان را گذاشت روی میز و دست چپش را گذاشت روی گردن چسبناکش.

به آسمان خبرآمدنش رانگفته بود. اصلا فرصت گفتنش را هم پیدا نکرده بود.رفتن وبرگشتنش تا آپارتمان حامد برای گرفتن مدارک , بعد از آن هم دفتر شرکت تا برسد به خانه ساعت از دو هم گذشته بود.

- شما چیکار میکنین.....راه افتادین یا نه؟

تغییر ناشیانه ی بحث به مذاق حامد خوش نیامد که غر غر کرد.:چه راز نگهدارم شده واسه من ....به درک که بگی..... فک کردی واسه چی میپرسم.....؟دلم برات میسوزه بیچاره.

باصدای بازو بسته شدن در صاف نشست:اکی من فردا خودم باهات تماس میگیرم....

حامد پچ پچ کرد:سوزانه؟


romangram.com | @romangram_com