#تا_آسمان_پارت_576
- خب.. کاری نداری با من؟
- خاک تو سرت....
تمام حرصش فشار محکمی شد روی آرواره هایش . بالاخره که بر میگشت رشت .گوشی را لاک کرد.
چانه ی سوزان با فشار اندکی نشست روی شانه ی راستش: چرا تو گرما نشستی..؟ می اومدی تو دیگه.
نگاهش را داد به افق سرخ رنگ مه اندود و نفس عمیقی کشید: بیشتر ازسه سال اینجازندگی کردم... با گرماش خیلی هم غریبه نیستم.
انگشتان سوزان از میان دکمه های باز پیراهن سفیدش خزید روی سینه اش.
بی اراده دست روی دست سوزان گذاشت وپیش روی اش را مهار کرد:هیچوقت به رجوع فک کردی؟ اینکه دوباره بر گردی پیش شاهین؟
دست سوزان زیرانگشتانش شل شد.سکوتش یکی از همان سکوتهایی بود که بیشترمواقع به رضا تعبیر میشود
-عاشق هم بودیم..... از اول راهنمایی همدیگه رو میخواستیم...اون وقتا همسایمون بودن....
نگاهش کمی سمت او متمایل شد.بازتاب نفسهای خوش بوی سوزان حالا روی گردنش بودومیچرخید روی پوست گرما خورده ی صورتش.
-رابطمون خیلی خوب بود منتهی مادرش نذاشت زندگی کنیم.....هیچوقت از من خوشش نیومد.... اون وقتا روابط دخترو پسرکه مثل الان نبود... این که منو شاهین باهم حرف میزدیمو نامه رد و بدل میکردیم براش خیلی گرون تموم میشد....بعدشم که با تهدید واصرار شاهین با هم ازدواج کردیم.... شدم عروسش و دیگه نورعلی نورشد.
سوزان نفس بلند و پرسرو صدایی کشید:دلش یه عروس چادر چاخچوری میخواست....
romangram.com | @romangram_com