#تا_آسمان_پارت_574
-میگم مهراد.....بد نیستا واسه سال بعد درخواست غرفه بدی.... میدونی چقد به نفع شرکته...؟با دکترارشادی دبیر علمی نمایشگاه قرار گذاشته بودم ... رفتی دیدنش.؟
صندلی را کشید وبر عکس نشست رویش. آرنجهایش را تکیه داد به نرده های چوبی.:
آره...
-کارگاه آموزشیو چیکارش کردی؟
-دودرش کردم.
انفجار قهقهه ی حامد و اخمی که نشست روی صورت خودش: آی درد بی درمون...
خنده داره؟
-به جون خودم همین الان داشتم به آزیتا میگفتم محاله مهراد بره.....
چرخی به قالبهای گرد یخ توی لیوان داد و کنج لبش جمع شد.
- هر کاری میکنم نمیتونم تورو پشت تریبون آموزشی تصور کنم.... .
بی حوصله سری تکان داد. همیشه از انرژی این بشر برای حرف زدن در عجب بود.
لبی به آب انبه زد و نگاهش را داد به خلیج: کم چرت بگو.... همش تقصیر تو ئه.... توکه میدونی من اعصاب این جور جاهارو ندارم.
romangram.com | @romangram_com