#تا_آسمان_پارت_571
با ملایمتی که کمتر در خود سراغ داشت دست کشید روی سرسوزان. برای دیدن تاثیراین نوازش دقیق شدروی واکنش مردمکهای او: تازشم این وقت سال اونجاجهنمه...یه چن ماه دیگه هم صبر کن... قول میدم بفرستمت بری... خوبه؟
سوزان بود که پلکهایش رابه هم زد و آویزان گردنش شد:ولی من دوست دارم الان با توباشم....مهرااادددی.... تو رو خدا .. باشه؟
***
با صدای بسته شدن در لابی استارت زد.نگاه ازقدمهای سلانه و محتاط او روی برجستگی سنگفرشهای ورودی گرفت.
دست آخر هم حریفش نشده بود. آنقدری گند خورده بود به اعصابش که دیگرتوانی برای زدن یک کلمه حرف بیشتردر خودش نمی دید.
تق تق قدمهای او رسید پشت در. با بازشدن درسرش را سمت پنجره ی خودش چرخاند.
از دستش به حد مرگ هم عصبانی بود و هم خسته. مطمئن بود که اگر بر میگشت ونگاهش میکرد یک جنجال تاره پا میگرفت.
-دریا رفته بودی؟
با حرکت یک ضرب فرمان از پارک درآمد فقط اگر لال می ماند. اگر فقط خفه میشد .
-مهراد؟ با تواما
بی حوصله لب زد: دریا کجا بود؟ولمون کن تو رو خدا...اَه.
- پس این چیه؟
romangram.com | @romangram_com