#تا_آسمان_پارت_572
سرش برگشت وچشم چرخاندروی دست سوزان که باز شده بود پیش چشمش.صدف سفیدی آنجا بود.یکی از همانهایی که کف تنگ ماهی روی کانتر ریخته شده بود.
نفهمید چرا صدایش هول شد:نندازش... بدش من.
صدف را گرفت میان انگشتانش ولمسش کرد.زیر نور چراغهای خیابان , رگه های نارنجی و خاکی اش را میتوانست ببیند: کجا بود؟.
- رو زیر پایی...نگفتی از کجا اومده تو ماشینت.
انگشتانش رامحکم مشت کرد و پا روی گاز فشرد:نمیدونم...بچه های رستورانو سوارکرده بود... شاید از دست اونا افتاده باشه...
لب بالایی اش را جوید. خوب بود که توانسته بودخونسردی صدایش را حفظ کند.
نگاهش راداد به خیابان: فردا سر ساعت هفت حاضرباشی... نیام سه ساعت منتظربمونم سر خیابونتونا... فهمیدی چی گفتم؟
دست به سینه زل زده بود به بیرون. الان مثلا باید نازش را میکشید؟
-شنیدی؟با شما بودما....
-چن روز میمونیم؟
بی اهمیت به اخمهای غلیظ سوزان سر کوچه زد روی ترمزو چرخید سمتش:معلوم نیست... بستگی به کارم دا.....
از گفتن ماند. چشمهایش ریزشد: این اینجا چیکار میکنه؟
romangram.com | @romangram_com