#تا_آسمان_پارت_570

سوزان دست به سینه شد: منظورم مشخصه... به اون زنیکه هم همش میگی نه؟

قدمی به جلو برداشت . خم شد وتمام حرص و خشمش را خالی کرد میان حنجره اش وتوی صورت او داد کشید:میخوای بدونی با اون چه جوری حرف میزنم؟میخوای حالیت کنم بااون به چه زبونی حرف میزنم؟آره...دِآخه لعنتی برا چی همش داری حرف اونوپیش میکشی.... ؟ از وقتی که برگشته همش دنبال بهونه ای تا دعوا را بندازی.....خستم کردی سوزان.

سوزان زد توی سینه اش حالا او هم داشت داد میکشید:من دنبال بهونه ام یا تو؟ من دارم رِ به رِتماس رد میکنم یا تو؟من دارم اخم و تَخم تحویل میدم یا تو؟

لگدی به ساک سوزان زد و دستش را بی حوصله تکان داد: شر و وِرنگو جمع کن ...

جمع کن بریم به بدبختیمون برسیم....

سوزان پا کوبان رفت سمت تراس: من میام...توام نمیتونی جلومو بگیری.

پرده را کنار زد و دست به سینه شد.ماند مقابل در:نمیتونم؟ این الان تهدید بود؟

سوزان بشقابها را با حرص چید روی هم وبا تنه ای از کنارش رد شد: نه... اخطار.

-واقعا که... اصلا میفهمی داری چی میگی.... کجا ببرم تورو...؟

سوزان چرخید توی صورتش: خودت قول داده بودی دفه بعد که رفتی منم با خودت میبری

چند نفس عمیق کشید.هر چند که برای تسلط بر اعصابش کافی نبود اما ریتم قفسه ی

سینه اش را آرام تر کرد. تجربه نشان داده بود روی این زن فاکتور اخم وتشربی فایده است.:ببین عزیزم... کنفرانس فردا ضروری و مهمه برای شرکت.... حتما باید یکیمون به نمایندگی اونجا حضور داشته باشه......خودتم دیدی هیچ برنامه ای برای این سفرنداشتم.


romangram.com | @romangram_com