#تا_آسمان_پارت_551
کلافه شد از لحن صدای او و بدتر از آن , ویبره ی یک ریز گوشی .ایستاد. اگر همین الان تکلیفش را با سوزان مشخص نمیکرد این برنامه همین طور تا شب ادامه پیدا میکرد.رفت توی اتاق و در را پشت سرش بست.
قفسه ی سینه اش را با صدا پرو خالی کردوبله ی یک ضربی گفت.با آن بله ی بدترازصدتا فحش مثل همیشه انتظار جبهه گیری و جواب تند و تیزاو را داشت, نه اینطورمهراد ملتمسش را.مشتش را گذاشت روی دراور.
-چی شده مهراد؟چرا تلفنامو جواب نمیدی؟چرا رد تماس میکنی؟میدونم ازم ناراحتی....
میدونم ازم دلخوری... همش تقصیرمن بود...معذرت میخوا...
اجازه نداد تا سوزان بیشترازاین ادامه بدهد: سوزان؟ عزیز من... گوش کن یه لحظه....
چرخید و کمرش راچسباند به دراور:من بهت چی گفتم؟گفتم امروز نه....؟گفتم امروز درگیرم؟گفتم امروز نمیرسم ببینمت....گفتم یا نه عزیز من؟هووم؟
-چرا گفتی... ولی دل منم میخواست امروز پیشت باشم....ببینمت... دوست داشتم از دلت در بیارم....
کلافه دست کشیدروی فکش:ببین...من ازت ناراحت نیستم...باشه؟هر چی هم که بودتموم شد رفت پی کارش.... اصلا چیزی نشده که ... بیا فراموش کنیم... اکی؟
صدای فین بالا کشیدن سوزان که آمد,سرش را کلافه روی گردن به پشت انداخت:گریه میکنی؟...آره...؟
-سوزان خانوم ...با شماما... گریه؟اونم به خاطر... لا الا اله ا...
دست گذاشت روی کمرش و ایستاد پشت پنجره.نگاهی به ساعت مچی اش انداخت:سوزان؟
-چیه؟
romangram.com | @romangram_com