#تا_آسمان_پارت_550
مات مانده بود. حمله ی یکباره ی گلبولهای قرمز را به صورتش حس کرد و حرارتی که نفسهایش گرفت.
توی سکوت , چشمهای ریز شده ی حاج خانوم داشت مثل مته مغزش را شیار میزد.
نگاهش را داد به فنجان آبی چای وغنچه ی شناور محمدی رویش.
با دیدن دیس شیرینی در برابرش گردن راست کرد.یکی از کیک خامه های برشی رابرداشت و زیر لب تشکری کرد.
-اینقده خم و راست نشو مادر.....بزارش رو میز من خودم ور میدارم....مهمونی راه انداختین مگه؟سرظهر من به تو چی گفتم مهراد؟ مگه نگفتم نزاری پاشه؟
صورت برزخ و رنگ گرفته ی حاج خانوم راه هر گونه حرف و توجیهی رابسته بود.
امروز مادرش عوض شده بود.امروز خبری از آن ملایمت و عطوفت همیشگی درصداو صورتش نبود.
طعنه و کنایه ی پشت هر کلامش را خیلی خوب احساس میکرد اما چرا؟زیر استیلای نگاه معنادارش نتوانست سر بلند کند.
بی هیچ حرفی فنجان را برد به لب . رایحه ی خفیف محمدی زد زیر بینی اش.جرعه ای از چای نوشید.
-نتیجه ی دانشگاه چی شد آسمان؟
انگشتانش دور فنجان فشرده شد.زبان روی لبهایش کشید و با اخم چشم دوخت به زمین.
کمی طول کشید تا آسمان جواب داد:کجا برم تبریز مادر جون...این همه... این همه راهو...
romangram.com | @romangram_com