#تا_آسمان_پارت_549

از پشت نگاهش را داد به دم اسبی رقصان وکوتاه اوکه به زحمت ازبالا بسته شده ودسته های کوتاه و بلندی ازآن ریخته بود روی گردنش.

نمی فهمید داشتن موی بلند چه ایرادی داشت که همه را چیده وحیفشان کرده بود..

چرخیدن و نزدیک شدن آسمان را که دید فوری چشم دزدید. همینش مانده بود حین دیدزدن مچش را بگیرد.

نگاهش را داد به دو فنجان باقی مانده ی توی سینی.

کمی شیطنت جای دوری نمیرفت.سرش رابالا گرفت.نگاهش دوری روی پلکهای روی هم افتاده ی او زد. لبخند بدموقعی کنج لبهایش را به بازی گرفته بود. دست انداخت وهر دوی فنجانها رابرداشت و گذاشت روی میز کوتاه مقابلش : دستت درد نکنه خانوم...

با تفریح نگاهی به دهان باز او انداخت و نیشش شل شد: این چایی خوردن داره ها.

ازچشمهایش , وقتهایی که آنطور گرد میکرد و تمام دایره ی طلایی مردمکهایش را به تماشا میگذاشت خوشش می آمد.

"نوش جان "تکه تکه ای از حلق آسمان بیرون آمد و فرار کرد به آشپزخانه.

-این سرما خوردگی نیست.

نگاهش را با صدای حاج خانوم از مسیر رفتن او گرفت و چرخاند.

حاج خانوم با چشم و ابرو اشاره زد به آشپزخانه:نکنه خبریه؟

نگاه گیجش را مستقیم دوخت به برق چشمهای پرسشگر مادرش: خبر؟.... چه...خبری؟


romangram.com | @romangram_com