#تا_آسمان_پارت_552

-ساعت ده برو آپارتمان...خوب؟

سوزان مکثی کرد و هق زد:اونجام....

نوچی کشید و چنگ انداخت میان موهایش:ساعت ده میام اونجا.....الانم میخوام قطع کنم

فرصت نداد تا صدا ی خداحافظ سوزان کامل برسد که گوشی را پائین آورد و زل زد به صفحه.پیامهای سوزان را نخوانده پاک کرد و نگاهی به میس کالهایش انداخت.

حامد ...دوباره حامد... سوزان هشت بار...یک شماره ی ناشناس.....افخم....دوباره همان شماره.

چشمهای باریکش دقیق شد روی شماره.ذهنش یاری نکرد.قبل از برگرداندن گوشی به جیب همان شماره دوباره روی صفحه افتاد.

_بله بفرمائین.

-الو ..آقا مهراد؟

ابروهایش به هم نزدیک شد:خودمم بفرمائین.

-سالارهستم ...فرهاد سالاری.

به گوشهایش شک کرد. انتظار هر کسی را داشت جز پدر آسمان.با دور کردن گوشی نفسی گرفت:سلام... حال شما...شرمنده به جا نیاوردمتون.

صدای خنده ی آرام سالاری آمد:خب اینم از کم سعادتی ماست که دامادمون مارو به جانمی یاره.


romangram.com | @romangram_com