#تا_آسمان_پارت_539
-الحمد االله.... خوبم.. کجایی مادر؟
یک دستش را زد به کمر و تکیه داد به میز: شرکتم.... چطور؟
-آسمان کجاست مادر... ؟ خونه نیست؟
سر که بلند کرد چشمش افتاد توی چشم حامد. نگاهش انگار که داشت مغزش را سوراخ میکرد. چرخید سمت پنجره : چرا خونه ست....
- نگرانش شدم... نه تلفن خونه رو جواب میده نه گوشی خودشو... قراربود زنگ بزنه... ولی خبری نشد ازش...
یک دستش را انداخت به قاب پنجره. نگاه ثابتش را داد به نقطه ی نامعلومی روی امواج. چه باید میگفت؟
نفس گرمش رها شد روی شیشه:یه کم حال ندارو مریض بود امروز.... شاید خوابیده وواسه همونه جواب نمیده....
گفت و تازه آنجا بود که فهمید چه گندی زده.
-الهی بمیرم.... دیروز که حالش خوب بود که...نکنه دوباره....
-ای بابا نگرانی نداره که مادر من....
صدا ی شاکی حاج خانوم بود که داشت سرزنشش میکرد: چطور نگرانی نداره...
طوری شده مگه؟
romangram.com | @romangram_com