#تا_آسمان_پارت_540
نوچی کرد حالا باید یکی می آمد و خراب کاری اش را جمع می کرد: یه کم سرماخورده ...استراحت کنه خوب میشه...
-پس بگو چرا خبری ازش نیست.... فدات بشم مادر حواست بهش باشه...نزاری پاشه تاعصری خودم بیام یه سر بهش بزنم....
با این حرف حاج خانوم ته دلش خالی شد. فقط همین را کم داشت توی این بلبشو.
-نمیخواد.
-یعنی چی نمیخواد؟....
پوفی کرد. گند روی گند.
وسط پیشانی اش را با نوک انگشتانش فشرد و پوفی کرد: آخه زحمتت میشه... پادردداری....من خودم هستم دیگه.... یکی دوروز دیگه خودم میارم میبینیش..خوبه؟
-تا یکی دوروز دیگه که من دق میکنم.... بچم مریض افتاده ..فقط خدا میدونه چه حالیه... اونوقت میگی بمونم تا یکی دوروز دیگه...؟
هیچ رقمه حریف این زن نمیشد.سری برای خودش تکان داد. چرخید و رفت پشت میز:باشه....هر جورراحتی مامان... منتظرم پس.
تماس را قطع کرد و گوشه ی چشمهایش رافشرد.
با حرکت دستی روی بازویش به خودش آمد.
- امروز میزون نیستیا...چته مهراد.....؟اگه کمکی ازم بر میاد بگو داداش.
romangram.com | @romangram_com