#تا_آسمان_پارت_538

کف دستانش را کوبید رو ی میز وصندلی اش را به عقب هل دادو فریاد کشید:نه

لعنتی....نه.... هامبورگه....خیالت راحت شد؟

نگاه جا خورده ی حامد چرخی روی صورتش زد و کف هر دو دستش با بهت رفت بالا:هی

هی... عصبانی میشی چرا؟بازدلت از کجا پره داری رو سر من خالی میکنی؟.....

تیزبرگشت و انگشت تهدید کشید جلوی صورت حامد:یه کلمه دیگه حرف بزنی تضمین نمیکنم همینجا درو دهنتو سرویس نکنم.

حامد کتش رابرداشت. تا کمر دولا شد برایش و دو دستی گرفت سمتش:بیا داداش... بیاقربونت... بیا برو خونت...نخواستیم... دوش یخ لازمی تو.

صدای تند نفسهایش خوابید. قیافه ی مضحک حامد آنطورکه برایش خم و راست میشد,عصبی ترش میکرد.

کتش را از دست حامد کشید. کیفش رابرداشته بود که با لرزش گوشی توی جیبش ماند.

شماره ی خانه ی پدری بود.میدانست که جز مادرش کسی با این شماره تماس نمیگرد.

صدایش را با نفسی تازه صاف کرد:بله حاج خانوم؟

-سلام مادر....خسته نباشی!

-سلام..ممنون... خوبی مامان؟


romangram.com | @romangram_com