#تا_آسمان_پارت_529

سرش را هیستریک چپ و راست کرد.

_ باشه....باشه.....

انگار که توی هوا بود...محمد بود که نشسته بود در برابرش.....

با چشمهایی سیاه و سرخ....

محمد نشسته بود در برابرش ولی اینبار نمیخندید.... نمیخندید.....

لبخندهای محمد رادوست داشت......عشقش....هستی اش..... آرزویش.... تمام قد دربرابرش بود.

محمد .......همانی که بارفتنش زندگی اش را بر باد داد.

محمد...همانی که عشقش تاوان سنگینی از روزگارش گرفت.

می لرزید... میلرزید و با چشمهایی خیس... با هق هقی بریده دست او را روی دهانش چسبیده بود.

دنیا برگشته بود به صبح همان پنج شنبه ی نحس...

زمان برگشته بود روی ساعت هشت و انگارهمانجا مانده بود.

چشمهایش داشت میرفت...نفسهایش داشت میرفت....


romangram.com | @romangram_com