#تا_آسمان_پارت_528

دست انداخت روی گردنش... حس خفگی.... حس بیچارگی.....صدا ها توی سرش طوفان به راه انداخته بود....

خرخر نفسهای محمد زیر گوشش بود... گردن شکسته اش... صورت خونینش همینجا پیش چشمهایش بود.

دست گذاشت روی گوشهایش تا هجوم آن همه صدا را بگیرد:من ...نکشتم...

نگاه مرده اش به جاده بود....صدای جیغ لاستیکها.... ترمزماشینها.... یا ابوالفضل گفتنهای محمد...همه و همه توی سرش بود... پیش چشمهایش.

زانوهایش نشست کف اتاق....سرش خم شد توی سینه: من ....نکشتم...

جیغ زد..جیغ زد ... آنقدربلند که حنجره اش آتش گرفت:نننککششتتتممم......

کسی داشت نعره میزد... کسی داشت اسمش را نعره میزد.....

ازاسمش متنفر بود.... از این که کسی اینطور فریادش بزند....

متنفر بود ازآسمان وقتی که آخرین فریاد محمد شده بود.

جیغ هایش با هق هقش همراه شد: به خدا من.... نکشتم....

دستی دهانش راگرفت و جیغهایش راتوی حلقش خفه کرد: باشه ....... جیغ نزن.... جیغ نزن....

سرش که بالا رفت ...غریبه ای چشمهای سرخ و خیسش راریخته بود توی نگاهش و میان مردمک های اشکی اش با التماس لب میزد: سسسسس......


romangram.com | @romangram_com