#تا_آسمان_پارت_530
همه ی دنیایش داشت میرفت...همانجا که محمد رفته بود......
***
"مهراد"
نشسته بود کف خشک اتاق...کمرش را تکیه داده بود به تخت.دستهایش مانده بود میان موهایش..از کی...نمیدانست.
چند بار مشت شده وچند باربازشده...بازهم نمیدانست.
فقط همین را میدانست که التهاب نفسهای خودش و گریه های او بالاخره میان دیوارهای این خانه آرام گرفته بود.
هق هق ها ی خفه ی او پشت سرش بود وصدای بازدم نفسهایی که هر از گاه می لرزید.
چشمهایش روی چهار گوشه ی اتاق به حرکت در آمد.
سی و پنج سالگی اش را با فریاد و بغض.... سی وپنج سالگی اش را با محمد.... با زندگی او...با مرگ او...
سی و پنج سالگی اش را با زن محمد آغاز کرده بود.
محمد اینجا بود...زنده تر از تمام زنده ها... ایستاده بود میانشان دونفر.محمد بودکه به جایش نفس میکشید..... راه میرفت... میخندید.. حرف میزد.
سر ش را میان دستهایش محکم تراز قبل فشرد.خسته شده بود از این بجا ی محمد بودن ها....بیزار بود از این همه بی عدالتی...
romangram.com | @romangram_com