#تا_آسمان_پارت_519
آه بلند و سوزناکی کشید:آخ خدا...همون موقع که اون بلا نازل شد و فهمیدم چه خاکی به سرم شده دنیا برام تموم شد....هیچی ازون روزا نمیگم که دیگه خودت بهتر میدونی حالمو...رفتن محمد...وضعیت روحی و دست وپای شکسته ی تو...زندگی درب و داغونتون.....بعدشم که رفتنت..به خودم که اومدم دیدم هیچی ازم نمونده...
برگشت و چشمهای خیس و قرمزش را چرخاند روی جز ءجزءصورتش...لبخندغمگینی زد ...دست دور گردنش انداخت و کشید توی سینه اش:باید منو حلا ل کنی دخترم....باید منو ببخشی...اونموقع فقط به خودم فکر میکردم.....به تنهایی خودم...به جای خالی بچم....وقتی حرف تورو پیش کشیدم فکر نمیکردم حاجی قبول کنه....اما بعدش فهمیدم تو فکر خودشم بوده...با مهراد که حرف زدیم آتیش گرفت....داد کشید..هوار کشید....زد ...شکست.....گفت من با ناموس برادرم.....خلاصه قهر کرد رفت..
با هر حرف حاج خانوم چیزی در درونش می افتاد و میشکست.انگار که ترک هایش فقط منتظر تلنگری برای ریختن بود.
-یه ماه دوماه...یادم نمیاد چند وقت باهامون حرف نزد....مهرادی که حتی وقتی اون سردنیاهم بود تاهر روز زنگ نمیزدو صدامو نمیشنید روزش شب نمیشد.....
غم و غصه زمینم زد....زنگ زدم گریه التماس که بیا...بیا هرچی تو بگی...اومد....اومد ولی اینبار حاجی کوتاه نیومد.....دعواشون بالا گرفت...بماند که چه قیامتی به پا شد...بماند که چه حرفایی بار هم کردن.
نگاهش کرد.....دست کشید روی سرش و اشکهای چشمش را گرفت :گریه نکن
مادر...گریه نکن....میدونم توام نخواستی....میدونم دلت گیر بود....
ولی قسم به خاک پاک محمدم نیتم خیر بود...فقط خوبیتونو میخواستم....با خودم میگفتم کی از تو بهتر....مگه یه مرد از زندگی چی میخواد....
حاج خانوم دست گذاشته بود درست روی جراحتش.جراحتی که روزگار هی نمک میپاشید و فقط سوزشش را تازه میکرد.
-محمد درست شبیه خدابیامرز داداشم بود از هر لحاظ....ولی مهراد برعکس....ازهمون اولش سرکش بود و حرف حرف خودش....عین حاجی....درسش که تموم شد با اصرار و اجبار حاجی رفت آلمان....حاجی میگفت تخصصت برای آینده ی رستوران لازمه.....
سرش را با چه کنم تکان داد وتسبیح را چرخاند:چند سال بعد وقتی برگشت موند توروی حاجی ....گفت میخوام مستقل باشم...حاجی به هر دری زد تا منصرفش کنه ..ولی مرغ مهراد یه پا داشت...
نفسی تازه کرد:نمیدونم محمد چقدر برات حرف زده بود از روابط این دوتا ولی همین قدر بدون که هیچ وقت آبشون تو یه جو نرفت که نرفت....یه مدت موند توکیش.....سر همین موضوع چند سال با حاجی حتی محمد حرف نزد میگفت توام با حاجی دست به یکی کردی....خلاصه تا یه سال بعد ازدواج شماهااونجا بود و وقتی ام برگشت اینبار رفت انزلی تا امروز.....
romangram.com | @romangram_com