#تا_آسمان_پارت_518
اینبار حاج خانوم بود که کامل برگشته بود سمتش و نگاهش را پیدا کرده بود. دستش رابلند کرد و به آرامی فشار داد:خدا به سر شاهده که برام فرقی باتابان نداری....به همیت صاحت عزیز قسم که تو رو اگه بیشتر از بچه هام دوست نداشته باشم کمترم ندارم....
با مکث حاج خانوم سرش بالا رفت.چشمهای ترش را داده بود به ضریح:وقتی مادرم خدابیامرز مرد همش هشت سالم بود طفلی منصوره یه سالشم نشده بودهنوز....بعد به دنیا اومدن منصوره مادرم روز به روز آب رفت روز به روز لاغرترشد.آخرشم نفهمیدیم درد بی درمونش چی بود....خدا رحمت کنه داداشمو...
لبخند خیسش درگیر گذشته بود که نگاهش کرد:به آقام خدابیامرز میگفتیم داداش،مرد باتقوا و بزرگی بود...سواد قرآنی بالا یی داشت. منو از شیش سالگی فرستاد پیش ملا باجی واسه یاد گرفتن الفبا....یه روز که برگشتم خونه دیدم خدایا حیاط محشر کبری ست.داد و شیون زنای همسایه از یه طرف..گریه و جیغ منصوره از یه طرف ،هیچ وقت اون ملافه ی قرمز یادم نمیره...کشیده بودن همون جایی که صبح مادرم خوابیده بود.
ابروهای کوتاهش رفت بالا مثل تمام وقتهایی که اشک میریخت. خودش را نرم تکان میداد واشکهایش میچکید:یه سال با بدبختی گذشت.. ...با همون عقل نارس...با همون بچگی....یه شب نشستموالتماسش کردم که بیا زن بگیرو منو از این عذاب راحت کن ....سرتو درد نیارم قبول کرد ولی با شرط و شروط گفت کسی باشه که شکم زائیدن نداشته باشه...
گونه های خیسش را گذاشت روی زانو و بی حرف به حاج خانوم نگاه کرد.
-سکینه زن خوبی نبود...نمیدونم شایدم خوب بود و با ما خوب تا نکرد..خدا رحمتش کنه..من از حق خودم گذشتمو حلالش کردم ولی هیچ وقت کارایی که در حقمون کردو فراموش نمیکنم.....اینه که میگن آدمیزاد میادو میره ولی خوبیاشه که میمونه....با خودم عهد بستم روزی اگه مادر شدم اونقد به بچه هام محبت بکنم که هیچ وقت کمبودشو حس نکن...
دست کشید روی چشمهایش و خیسی اشان را گرفت:شونزده سالم که بود با حاجی ازدواج کردم .از همون اول تو کار طبخ و پخت و پز بودن...پدر شوهرم یه کبابی داشت تو پیر بازار جای همین رستوران مهراد.....چند سال بعد ازدواج مهرادم به دنیا اومد....
دست کشید روی سینه اش:الهی پیش مرگش بشم....
جوری قربان صدقه ی مهراد میرفت که انگار ایستاده بود پیش چشمش.
-همه ی دین ودنیام شده بود چشمای سیاهش...وقتی برام میخندید دلم غش میرفت براش...شیش سال بعد محمد اومدو بعدم تابان...
چشمهایش را که بست دوقطره اشک از کنج چین خورده اش سرازیر شد:راضی نبودم خار به پاشون بره...مادر میشی میفهمی چی میگم...همش میگفتم
خدایا اگه قراره طوریشون بشه منو بکش بزار نبینم....نمیتونم دردشونو تحمل کنم.....ولی انگار سرنوشت خوابای بهتری برام دیده بود.....
romangram.com | @romangram_com