#تا_آسمان_پارت_517

دلش لرزید.یعنی این زندگی به سال بعد میرسید؟یعنی می آمد روزی که مثل همه ی زن وشوهرها ...شبیه آدمهای معمولی طعم واقعی یک زندگی نرمال و عادی را بچشند؟

-ایشالا به حق خانوم فاطمه زهرا....هر چی به خیرو صلاحه همون میشه....

نگاهش با دانه های سرخ تسبیح رفت بالا .....آنقدر که حس میکرد از سقف گذشت.....ضریح طلایی پشت پلکهای تارش دور و نزدیک میشد.

شک توی دلش لانه کرده بود.تردید و ترس میان سینه اش دل دل میزد.از چند روز قبل این سوال هی توی سرش چرخیده بود....

هی تا نوک زبانش آمده و هی برگشته بود.

-مادر جون شما دوست نداری من برم؟

ناخن هایش را خراشید:اگه از اینجا برم شما ناراحت میشی؟منظورم اینه که.....

روی چشمهای حاج خانوم برعکس لبهایش خنده نبود:مگه به خوش آمده منه مادر؟توخودت باید راضی باشی.....تو خودت باید ببینی چی به صلاحت هست و چی نیست.....

زانوهایش را کشید به سینه و چادر را رویش مرتب کرد.چشمهایش با دانه های عقیق میرفت و برمیگشت.

-توی زندگی برای رسیدن به بعضی چیزا باید از یه سری چیزای دیگه گذشت....راه رسیده به بعضی آرزوها کوتاهه....اما برای رسیدن به بعضی هاشون باید تاوان داد و سختی کشید.....ببین چی داریو با رفتنت چی بدست میاری...ببین اونی رو که بدست میاری اونقدری با ارزش هست که به خاطرش بجنگی و دور یه سری چیزای دیگه رو خط بکشی؟

نگاهش از میان تسبیح گذشت ....آرام آرام رفت بالاتر...تا روی انگشتری فیروزه حاج خانوم.

پشت هر کلامش آهی نکشیده بود انگار:میدونم چی از سر گذروندی.....میدونم چقدرسختی کشیدی تا تونستی درستو تموم کنی...خبر دارم که با چه حال وروز خرابی دوباره برگشتی تو اون دانشگاه.....همه ی اینارو میدونم...


romangram.com | @romangram_com