#تا_آسمان_پارت_516

انگشتانش دخیل بسته بود میان چفت و بست فلزی:خدای من...منجی من...بهترین من....صبوری کن با من ...به خاطر کم صبری ام..به خاطر نادانی ام....

دنیا تنهام گذاشته خدا....تو تنهام نزار...تنهام نزار خدا..

نفس شکسته اش را بالا کشید و با پشت دست چشمهایش را خشک کرد.

چرخید و کمرش را تکیه داد به ضریح....سرش را که بالا گرفت نگاهش توی نگاه حاج خانوم قفل شد.

تکیه داده بود به دیوار مرمری پشت سرش و اینبار با حسی غریب نگاهش میکرد.توی نگاه حاج خانوم بی تابی بود....محبت بود...شرمساری بود....سردرگمی بود..

پلک زد....گیج و گم.....معنای این نگاه را برای اولین بار میفهمید و نمیفهمید.

تسبیح را میان انگشتانش چرخاند و کف دست دیگرش را زد کنار خودش روی فرش که بیا اینجا ; یعنی از ضریح که کنده شد ،چادر سفید لیز خورد تا روی شانه هایش.

-چته دردت به جونم؟چرا اینقد پریشونی آخه؟هان؟

حاج خانوم سکوت مصرانه اش را که دید دست کشید زیر چانه اش.دستهایش اینبار بوی مریم نمیداد....عطر گلاب بود که نفسهایش را به بازی گرفته بود.

خیره به گلهای قرمز فرش لب باز کرد:میترسم مادر جون.....دلشوره دارم همش....

حاج خانوم سرش را کشید روی شانه هایش و نوازش کرد:ترس واسه چی مادرم...دلشوره نداره که...یا قبول میشی یا نمیشی دیگه.....

سینه اش با خنده ای آرام لرزید:دختر من زرنگه....مطمئنم قبول میشه.....حالا اگه زبونم لال زبونم لال خدای نکرده قبولم نشدی بازم چیزی از دست ندادی....میمونی برای سال بعد....همینجا میخونی.توی شهر خودت...خیال هممونم راحت تره....


romangram.com | @romangram_com