#تا_آسمان_پارت_515

خوب بود حداقل خدا حافظی کردن بلد بود.

تماس را قطع کرد. گالری را باز کرد و عکسهارا یکی یکی رد کرد آنقدر که رسید به تصویر بولد شده ی صورت مهراد.

انگشتش را کشید روی سیاهی چشمهایش׃آخه من با تو چیکار کنم....?هان... خودت بگو...

سرش را تکیه داد به کانتر ونگاهش را دوخت به سقف. گوشی روی سینه اش بود که زمزمه کرد׃یعنی میرسه اون روزی که زنگ بزنیو بگی .....

آهش را بلعید و چرخید سمت لباسشویی.

***

مفاتیح را میان دستانش بست.

لب گذاشت روی جلد سبز رنگش و پلکهایش لرزید:

امید بزرگ من!

به تو تکیه کردم....به تو اعتماد کردم....امید بستم...

نا امیدم نکن خدا....نا امیدم نکن.

قلبش میان سینه عجیب بیقراری میکرد....جوشش اشک را از زیر پلکهایش حس کرد...پیشانی اش را جلوتر کشید ....تا خنکای ضریح.....


romangram.com | @romangram_com