#تا_آسمان_پارت_514

_سلام..

_خونه ای دیگه....?

کامل نشست کف آشپزخانه׃آره فعلا خونه ام....

_ببین گمونم نرسم امروزبیام دنبالتون.... یه ربع دیگه باید برم جلسه... تا رستورانم باید برم... قراره بیان برای تعویض یه سری تجهیزات آشپزخونه...

ابروهایش رفت بالا . داشت توضیح میداد?

_باز اگه جلسه نبود همین الان میومدم..... ولی به هر دری زدم نشد....

با هر کلمه ی او حس میکرد جریان تازه ای از خون میان رگهایش پمپاژمیشود.

_اشکالی نداره.... راه دوری نیست.... با آژانسم میتونیم بریم...تو به کارت برس...

صدایش با مکث رسید׃کارای ماشینتو دارم ردیف میکنم دوسه روزدیگه تحویلش میگیرم...

دوباره ماند و انگار نفسی گرفت׃خب.. کاری نداری...

شک داشت که صدا از حلقش در آمد ه باشد׃نه...

_خداحافظ....


romangram.com | @romangram_com