#تا_آسمان_پارت_513

آرنجش را گذاشت روی کانتر و موهای عرق کرده اش را داد بالا. نگفت که دل من هم تنگ شده.... که وقت و بی وقت میرود به یادبود آن روزگار....

نگفت که زندگیم میان این رفتن و آمدنها سرشده... نگفت.

درعوض زمزمه کرد׃منتظرم....

خداحافظی که کرد اشک میان چشمهایش نشسته بود.

گذشته را فراموش میکرد..... خاطره ها را هم چال میکرد و از یاد میبرد.... باآدمهایش چه میکرد... با آنهایی که می آمدند و میرفتند... ?

زنده هارا هم میشد به خاک سپرد....?

آه کشید و زانو زد برابر لباسشویی. لباسهارا دسته کرد ومایع طلایی را ریخت توی محفظه و درش رابست.

با لرزش گوشی سرش را بلند کرد.

مهراد!

مرد مجهول زندگی اش..... غریبه ی آشنایش صفحه را لمس کرد و با شنیدن صدای او

نفسش را آزاد.

-الو.....


romangram.com | @romangram_com