#تا_آسمان_پارت_512

.صدایش از فرط هیجان لرزید׃حدید?

هنوز هم مثل همان زمان ها خنده هایش بلند بود و بی پروا׃چطوری تو دختر....?باورم نمیشه دارم صداتو میشنوم آسمان.....

آن سالها خیلی هم دور نبودند. زمان گذشته بود اما نه آنقدری که ذهنش را به تلاش برای زنده کردن روزهای رفته واندارد.

اما این صدا... این مرد برایش تداعی تمام از دست رفته ها بود.تمام جا خالی ها...

جاهایی خالی که لبریزش کرده بودند.

_حدید.... کی اومدی ایران... اصلا اصفهان چیکار میکنی.... مگه الان تو نباید اون سر دنیا باشی?

_دو سه روزی میشه برگشتم......مستقیم اومدم اصفهان....مامانم سلام میرسونه...

_جدی میگی... دلم واسه خاله ژیلا تنگ شده...

_خاله ژیلا حسابی شاکیه ازت.... میگه تو رشت بود و نیومده دیدن ما...

سری برای خودش تکان داد.دست کشید روی چشمهایش׃میام... میام ..حتما میام... سرم

خیلی شلوغ بود این مدت...

صدای حدید جدی شد׃چند روز دیگه میام رشت.... تماس میگیرم... خیلی دلم برات تنگ شده... دوست دارم ازنزدیک ببینمتوحسابی باهات حرف بزنم...


romangram.com | @romangram_com