#تا_آسمان_پارت_520

نگاه حاج خانوم مهربانتر شد....دلسوزتر...چانه اش را میان انگشتانش بالا آورد:مهراد من بد نیست....به ولله که بد نیست...نبین که کم حرفه...نبین که تو خودشه....

نگاه نکن که ساکته...اما مهربونه....دلش بزرگه ...من مادرشم....بیست و پنج سال باخودم بود و ترو خشکش کردم بهتر از خودش میشناسمش....

دست کشید دور صورتش:با همدیگه مهربون باشین..دوروز دنیا به هم محبت کنین....آدما اسیر محبتن....مردا بیشتر....بچم خیلی تنهایی کشیده...تو حالا زنشی...همزبونش باش..همدلش باش....درسته پیر شدمو و فکرام کهنه..ولی درستی بعضی حرفا رو زمان ثابت میکنه...یه روز که نبودم به حرفام میرسیو میگی بیچاره مادر جون راست میگفتا..آدمارو اونجوری نبین که میخوای دخترم...اونجوری ببین که هستن...مهراد مهراده با همه ی خوبیا و بدیاش.....هیچ وقت برات محمد نمیشه...مثل محمد دیگه نمیاد.... اینو هیچ وقت یادت نره....

حالا تمام صورتش را قاب گرفته بود. دانه های تسبیح روی گونه اش میلرزید.سرش رامحکم بوسید:از من ناراحت نباش به خاطر این حرفا...بزارشون به پای دردو دلای مادر ودختری..

.چند تار موی آمده روی پیشانی اش را داد زیر شال سفید و یکی از همان لبخندهای نابش رازد:دیگه هم گریه نکن...پاشو برو دورکعت نماز بخون واز خدا بخواه بهت صبر و آرامش بده......بگو الهم انی اسئلک واتوجه الیک بنبیک"; کمرش را نوازش کرد:پاشو دختر خوشگلم....پاشو.

***

چهار زانو نشسته بود وسط تخت.نگاهش قفل بود روی گوشی.

حساب صلواتها و آیت الکرسی ها , دیگر از دستش در رفته بود.کف دستهایش را مقابل دهان چسباند به هم: آیسان.... آیسان تو رو خدا....

انتظاروقتهایی که با اضطراب همرا ه میشد ویرانگر بود.چشمهایش را بست و خم شد روی گوشی.

دیگر وقتش بود. آیسان حالا باید زنگ میزد.نگاهش برای هزارمین بار رفت روی ساعت.مطمئن بود که تا الان نتایج بالا آمده بود.

بازدمش را یک ضرب بیرون داد وقتی که تصویر لبخند بزرگ آیسان روی اسکرین افتاد.

یک ثانیه....دوثانیه.....


romangram.com | @romangram_com