#تا_آسمان_پارت_473

***

کف دستش را گذاشت روی شانه ی پسر .با ضرب انگشت وسطی گرد و خاک نداشته اش را مثلا تکاند׃ببین پسر خوب....

روی پاشنه ی پا نیم چرخی زد. ماشین خودش را نشان داد׃وضعیت خانوم منو که داری میبینی خودت.... کاری ندارم به اینکه چی شده... فقط منتظرم کارم اینجابا تو تموم بشه و برم ببینم که چی بلغور کردی....

رنگ باختن صورت پسرک را که دید فشار دستش مضاعف شد. داشت زور میزد تاشانه اش را از زیر فشار دستانش آزاد کند که انگشتانش اینبار پشت گردن او جمع شد.

ماشین بکسل شده را نگاه کرد و برگشت توی صورت پسرک ׃اینم که وضعیت ماشینشه... مقصرم که هستی.....

پسری درست هم قدو قواره خودش نزدیک شدو آستین تیشرت سوراخ سوراخش راگرفت وکشید׃آرش بی خیال .. بیا برو اینور....بیشتر ازین شر درس نکن.....

دستش را که از روی شانه ی پسرک بر داشت,تلو خورد وسرش جلوافتاد׃ولم کن

امیر ... ولم کن گفتم...

صورتش از بوی گند بازدم او جمع شد ׃وضعیت خودتم که گفتن نداره...

نگاهی به پنس گوشه ی ابرویش انداخت و چشمهایی که وق زده بودندچت بود....آنطور که مردمکهایش روی ویبره ی خفیفی دودو میزد.

دستهایش را برد توی جیب شلوار و با چشمهایی ریزاز بالا تا پائین پسرک رابرانداز کرد׃احیانا دلت که نمیخواد پای پلیس و پاسگاه بیاد وسط... میخواد?

مطمئن باش که اونا مث من مهربونو خوش اخلاق نیستن...


romangram.com | @romangram_com