#تا_آسمان_پارت_472
به جای جواب صدای نامفهوم مردانه ای از آن سو پیچید توی گوشی.
_خانوم مارو گرفتی.....چی شد پ این شوهرت....؟
اینبار صدایش تا مرز فریاد رفت׃کجایی تو....الو...حرف میزنی یا نه?
گوشی از دهان او فاصله گرفته بود اینرا از تن صدای دور شده اش فهمید׃چی میگی آقا.... بس کن دیگه... گفتی زنگ بزن...منم...زدم دیگه....
اعصابش ریخت به هم. چرخید سمت میز و اینباربی توجه به حاضرین توی سالن,
اسمش را فریاد زد׃آسمان...?
نفسش برید وهق هقش شکست׃مه...را...د?
چه مرگش بود آنطور صدایش میزد.?
_چی میگه اون یارو.... اصلا کجایی شما..?
چشم از نگاه نگران شده ی شفائیان گرفت و دسته ی کیفش را چنگ زد.
_تصا...دف...کرد..م...
گوشی میان انگشتان عرق کرده اش شل شد و قدمهایش در آستانه آسانسور...صدای قلبش را هیچ وقت با این وضوح نشنیده بود.
romangram.com | @romangram_com