#تا_آسمان_پارت_474
رفیقش هول پرید میانشان. دوباره و اینبار هر دوبازوی دوستش را کشید و هلش دادسمت پرشیای مشکی׃گم شو تو ماشین بابا اَه.....گم شو تا خودم نزدم ناکارت نکردم...
پسرک دوتا عربده کشید و گارد گرفت׃ولم کن بزار ببینم حرف حسابش چیه...
دو قدم نزدیکتر رفت. لاله ی گوش خودش را گرفت بین دو انگشت....مالید ....
لبخند ماسیده روی لبش به خنده ای کشدار تبدیل شد׃من اصولاحرف نمیزنم پسرجون.... عمل میکنم...
پسر ک همراهش سر او را با فشار خم کرد .. هلش داد روی صندلی عقب پرشیاوبرگشت ׃آقا شرمنده...
کارتش را از کیف پولش بیرون کشید و گرفت سمتش׃خدمت شما... .. والانمیدونم.... چه جوری عذر خواهی کنم..?
گوشه ی ابرویش را خارید و کارت را میان دو انگشتش گرفت׃هر جور فکر میکنی درسته....
پسرک انگار انتظار این جواب را نداشت که به وضوح جا خورد.
سرش را نمایشی برای اوخم کرد وهدایتش کرد سمت ماشین خودش׃از این سمت لطفا...
در را که باز کرد چشمهای ترسیده و رگ افتاده آسمان بالا آمد.یک نگاه به صورت پسرانداخت. مکثی کرد... گردنش زاویه ی بیشتری گرفت. روی صندلی جابه جا شدواینبار مستقیم توی چشمهایش نگاه کرد.
گیج شده بود و با نگاه سردرگمش علت حضور پسرک را میپرسید.دست به سینه شد....دوقدم عقب تر ایستاد.....با ابرو اشاره کرد به سر افتاده ی پسر׃آقا اومدن عذرخواهی....
پسر کف هر دو دستش رامقابل دهان چسباند به هم و دولا شد برایش׃خانوم من شرمنده...ببخشید بابت بی ادبی رفیقم...
romangram.com | @romangram_com