#تا_آسمان_پارت_467
_میتونی بری از حاجی بپرسی......
تک خنده ای عصبی کرد׃یعنی تو به خاطر حاجی اومدی....?
دم و بازدمش صدا گرفته بود.حرصی لب تکان داد׃ اگه بگم نه راضی میشی?
گفت و چشمهایش لرزید و افتاد به زیر.نگاه گنگش را از روی او برداشت.
نه؟
به خاطر حاجی نیامده بود؟
با انگشتانی کلافه,پنجه کشید لای موهایش و چشم دوخت به چراغ چشمک زن قرمز سر چهارراه.صدای پیام گوشی آسمان حواسش را از روبه رو گرفت.
چرخش فرمان همزمان شد با صدای ریختن چیزی کف ماشین.
_وای...
سرعتش بی اراده کم شد:باز چی شد?
سرش را خم کرده بود کف ماشین. نالید׃صدفااام....
نگاهش را انداخت روی هیکل دو لا شده اش. با تردید لب زد׃صدف?
romangram.com | @romangram_com