#تا_آسمان_پارت_468

آسمان پاهایش را به نوبت بلند کرد و زیر پایی ها را گشت׃تو جیبم ریخته بودمشون... یادم نبود... افتادن کف ماشین...

دوباره پا روی گاز فشرد و شتاب گرفت׃درست بشین....همچین داد زدی گفتم حالاچی شد....

چشم غره ای رفت برایش ودوباره حواسش را داد به رانندگی.چراغ قوه ی گوشی را انداخته بود زیر پایش. صدایش باز شد׃ایناهاشن.... پیداشون کردم...

دست اوآمد به سمتش.

صدفها آنجا بودند.میان کف دستش و نورچراغهای شب روی آنها.انگشتانش تا شد وصدفهای نورانی گم شدند میان مشتش.

نگاهش رفت بالاتر... اینبار صورت سفید او بود که نشسته بود زیر نورشب .

حتی از گوشه ی ذهنش هم نگذشته بود که روزگاری سرنوشتش اینطوربا این زن گره بخورد.

زنی که در تصاویر خاک شده ی ذهنش تنها اسمی بود و سایه ای.

نفس عمیقی کشید.چشمهای خسته اش روی این خیابان بلند شب آلود بود.

_تو اون چای چی ریخته بودی?

مردمکهای بهت زده ی آسمان چرخید روی صورتش.حق داشت تعجب کند. نه به آن توپیدنش نه به این سوال بی دلیل وبی موقع اش.

کلمه ها با مکث از میان لبهایش خارج شد׃گل محمدی.... چای سبز... عسل...


romangram.com | @romangram_com