#تا_آسمان_پارت_466
آسمان نفسی در دو قدمی ماشین گرفت.״خدا حافظی״عجول به مخاطب پشت خط گفت و گوشی را انداخت توی جیب و بالاخره تشریف فرما شد.
سرش را با باز شدن در چرخاندسمت پنجره خودش و با بسته شدنش پلکهایش رافشرد روی هم.
از قصد حرکت نکرد. در عوض چرخی به بالا تنه اش داد و خیره خیره نیم رخ سر پائینش را بر انداز کرد.
سکوتش که سنگین شد بالاخره نگاه آسمان هم برگشت سمتش.
عذر خواهی به زبان نیامده اش ته مردمکهای گریزانش وول میخورد.پس از قصدرفته بود روی اعصابش?
״پر رو״ را تا نوک زبانش آورد .مزه مزه اش کرد و دو باره فرستاد پائین.نفسش را فوت کرد و ماشین را از جا کند.
کمی از مسیر را که رفت طاقت نیاورد׃هدفت از اینکه بی خبرگذاشتی رفتی چی بود?
چرخش گردنش را که حس کرد سر خودش هم چرخید.صورتش عاری از حس بودولی نگاهش...
نگاهش تمام حسهارا همزمان داشت... اما نا خوانا... گنگ.
چشمهای آسمان رفت روی خیابان׃چون هدفی نداشتم رفتم....تو اون لحظه حس کردم بایدبرم... هر جا به غیر از اینجا.
نفهمید چرا پنجه هایش دور قاب فرمان سفت شد׃جالب شد.....و دلیل برگشتت?
چشمهای روشن او برق افتاده بود. نفهمید نور چراغهای شب بود یا..
romangram.com | @romangram_com