#تا_آسمان_پارت_465
میان خنده های از ته دل مادرش صدای آسمان هنوز داشت می آمد׃ میخوام ازون گلدونای سرامیکی رنگارنگ بخرم....
در را باز کرد و ریموت را زد. چمدان را گذاشت پشت . ماشین را دور زد و سوارشد.
از لای بازی در میدیدش که خم شده بود روی ردیف گلدانهای پای پله.انگشتانش بی حوصله روی فرمان ضرب گرفت.
نگاه پرتش گشتی توی کوچه ی خلوت زد ودوباره برگشت به راست.حالا رسیده بودوسط حیاط و گلهای توی باغچه.
روز خدا را ازش گرفته بودند که توی سیاهی شب هوس گل و گلدان کرده بود?
پر فشار پدال گاز را فشرد تا توجهش را جلب کند.
داشت با دست جایی روی ایوان را نشان مادرش میداد.
لبه های آزاد مانتویش باهر تکان باد پرواز میکرد.نگاهش که کرد لبه ی تیشرت به اندازه ی چند سانت از کمر جین زاپ دارش فاصله گرفته و نافش معلوم بود.
همیشه با این سرو ریخت میگشت?دقیقتر شد. انگار خودش هم متوجه بود که لبه های مانتو را بهم چسباند.
گوشی به گوش آمد سمت در.خطوط سیاه قلم روی مانتو یش که حالا ایستاده بودزیر روشنایی سر در واضحتر شده بود... طرحهایی مفهومی از سیمرغ با بالهایی از نستعلیق....
رو گرفت. از ریز بینی خودش کلافه شد. دستی دور دهانش کشید و چانه اش راگرفت میان پنجه.
شیشه را پائین داد .خم شده بود برای دری وری گفتن که ,بسته شدن درحیاط را دید.
romangram.com | @romangram_com