#تا_آسمان_پارت_464
کلافه غرید׃بریم دیگه... دیر وقته..
_برام ازین بزنین تو گلدون مادر جوون.... برا تراسم میخوام...
واقعا که.. خودش را زده بود به نشنیدن یا واقعا نشنیده بود?
_وااای ازینم میخوام...این یکی رو...
سرش را تکان داد.بیشتر از همه برای خودش متاسف شد.متنفر بود از زنهای ورا ج.... اما انگار یکی پر فشنالش به پستش خورده بود.
_فردا میرم گلدون میخرم....اینو چه نازه....از همممه ی اینا میخوام...
״میم״ همه را با غلظت تمام کشید و انداخت.برگشت و با ابرو هایی بالا رفته به اونگاه کرد.لبه های مانتویش را جمع کرده بود روی زانو و نشسته بود.
مادرش خندید . برگشت وبا سرخوشی چشمکی برایش زد.
صدای پووف کلافه ای از دهانش خارج شد.
_گلدون میخوا ی چیکارمادر؟... انباری پر گلدونه...
آسمان سرش را که تکان داد شال سفید افتاد روی دوشش׃لابد ازون گلدون سفالی های لب پر ...آره...?
پشت کرد به آنهاوراه افتاد سمت در.
romangram.com | @romangram_com