#تا_آسمان_پارت_463

خم شد و بند کفشهایش را بست و چمدان او را از روی پاگرد برداشت.

سرش را بالا گرفت و به آسمان نگاه کردکه پشت سر حاج خانوم از نشیمن بیرون آمد.چتریهای سیاه پشت پلکهایش , به صورت سفیدش می آمد و کم سن و سال تر نشانش میداد.بالا آمدن چشمهایش را که دید فوری رو گرفت و پایش رایک پله پائین گذاشت.

_ما رفتیم مامان... کاری....

با صدای ״هین״کشیده و بلندی حرفش معلق ماند.

_الهههییی.....مادر جوون.. باز کرد بالاخره...?

_آره میبینی چه خوشگله..?

نگاه گردشده اش رفت تا آن سر ایوان.آسمان روی دوپا نشسته بود و سرش را خم کرده بود رو ی برگهای کاسه ای کاکتوس قرمز رنگ.

با ذوق انگشت میکشید روی گل سفید رنگش׃ینی پنج سال گذشت?... باورم نمیشه....

_پس چی مادر... چشم رو هم بزاری عمر میگذره...

_آخی... انگار همین دیروز بودا....

صدای ״هی״گفتن مادرش را که شنید دو پله ی آخر را هم پائین رفت.

کمی بیشترمیماند تمام آن سه سال را میخواستند مرور کنند.


romangram.com | @romangram_com