#تا_آسمان_پارت_401

گوشی میان دستش را بالا گرفت.صفحه اش را باز کرد.

میان هاله ی سیاه مردمکهای او ,حالا ستاره ای غریب میدید...

یک جفت ستاره ... شبیه همانی که شامگاهان در گوشه ای ترین زاویه ی آسمان غروب , طلوع میکرد.

انگشت شصتش را کشید روی برق ستاره ها.

مهتا کی و با کدام دل و جراتی مانده بود شانه به شانه ی مهراد و این سلفی راانداخته بود.?

تلخ خندید. میان هوهوی باد گرم حتی صدای خودش را هم نشنید׃خیلی هم دور نیستی ازمن....

فقط به اندازه ی چند شهر از من فاصله داری....

چند روستا...

هزاران خانه و میلیونها درخت....

فقط به اندازه ی میلیاردها آدم از من فاصله داری!

پله های سنگی را پائین رفت و قدمهایش را وسوسه ی صدای موج پیش کشید.

در انتهای این مسیر نرم و ماسه ای می رسید به باریکه مسیری پوشیده از صدف...


romangram.com | @romangram_com