#تا_آسمان_پارت_402
سنگ... شن... سفت تر برای جا ی پا... محکمر.. امن تر.
نشست روی پا. انگشتان دستش رفت میان خنکای موج پس کشیده که میان خلل وفرجش, آب قل قل میکرد.
مشتش پر شد و خالی. آب از میان انگشتانش شره گرفت و سبکبالی از سر دلش.
گوش ماهی های سفید و طلایی زیر پیراهن زلال آب میرقصیدند و تاب میخوردند.
بزرگترینشان را برداشت و گذاشت کف دستش.بعدی کمی کوچکتر بود و پیچ خورده تر. یکی بود قیفی و کوچکتر و تیره تر ازبقیه.....
نگاهش با اشتیاق چرخید میان آب..کمی جلوتر یک نارنجی خوشرنگ با رگه های خاکی...
کمر راست کرد و لبخندزد به چیدمان منظم صدفها کف دستش.. ازبزرگ تا کوچک,
همه به صف.
قبل از رسیدن موج بزرگی ,با جیغ خفه ای یک قدم عقب دوید و سرخوشانه خندید.
دست برد توی جیب و گوشی لرزان را بیرون کشید.آیسان بود.
رنگ آن دوتا فندق توی این عکس از همیشه قهوه ای تر بود و لبخندش مهربانتر.
_جاااانم آیسان?
romangram.com | @romangram_com