#تا_آسمان_پارت_400

وقتهایی که آسمان و دریا اینطوردر اختیارش بود...

دستهایش را باز کرد و آغوشش را از هر چه غیر اززنده بودن انباشت.

دستهایش را باز کرد و نفسهایش را رها.... نفس کشید عمیق... پرشور.... آنقدر که با هر دم, حجم ششهایش آنقدر وسعت میگرفت که قصد دریدن سینه اش را میکرد.

چه اهمیتی داشت نگاه های خیره ی مسافران تابستانی.....

سرهایی که از پلاژهای حصیری فصلی سرک کشیده بودند به تماشایش..... چه اهمیتی داشت وقتی که باد موهایش را می آورد توی صورتش....

چه اهمیتی داشت که گاهی تصور کنند دیوانه است.... دیوانگی هم عالمی داشت.

نگاهش را داد به روبه رو. بابا فرهادش میگفت حکایت آدمها حکایت سنگ وروداست...

بودن سنگ, ماندنش است و بودن رود, رفتن.

میگفت آخر قصه را ببین که سنگ رسید به تل خاک و رود به دریا.

چشمهایش رو به این دنیای آبی بود و حواسش دورتر ها...

رفتن... رود... دریا!

ماندن مرام آدمها نبود... ذات آدمیزاد رفتن بود و رفتن...


romangram.com | @romangram_com