#تا_آسمان_پارت_399

شهرداری کی زحمت هرس کردنشان را به خود خواهد داد...

توی سربالایی این خیابان که هیچ قانون جاذبه ای برایش تعریف نشده بود....

قدمهایش انگار که قدرت میگرفت... توان و نیرویی شگرف و مضاعف.

خم شد و نارنج سبز کوچکی را از پای جدول برداشت. مالید کف دستش.

از پوست هنوز صیقلی وتازه اش عطر خفیفی از طراوت به مشامش میرسید .

نگاهش کرد. در انتهایش شکوفه ی سفید رنگ کوچکی خودنمایی میکرد. شکوفه ای جمع شده که یادگاری بود از فصل حکمرانی گل و اقتدارش.

یادش بخیر.آن سالها بهار نارنج پیری میان باغچه ی کوچک مجتمعشان بود..

موسم بارش گلهایش که میرسید بچه ها جمع میشدند پای شاخه هایش.گلهای سفید وخوشبویش را از پای باغچه دست چین میکردند و میسپردند دست ״مادر״.

حلاوت مرباهای بهار نارنجش هنوز هم که هنوزبود از پس آن همه روز رفته و سال طی شده مثل شهد شیرینی به تن روحش میریخت.

***

اینجا را دوست داشت.... وقتهایی که اینطور دستهایش را بند میزد به نرده های پوسته انداخته ورنگ پریده اش...

وقتهایی که خم میشد به سینه و باد, بوی موج را میپیچید لای موهایش....


romangram.com | @romangram_com