#تا_آسمان_پارت_389
_رو نکرده بودی کلک...دیگه چیا یادگرفتی?عاشقتم هم یاد گرفتی?بوس بده چی?
غش غش خنده تابان پیچید توی هدفون׃آسمان... زندگی... نفسم... اینا بیشتر لازمت میشه....
چشمهایش تنگ شد.هر کاری کرد نتونست جلوی کش رفتن لبهایش را بگیرد׃منتظرم بیای تا بگم دیگه چیا یاد گرفتم...
_ژوووونم.... دارم لحظه شماری میکنم....
کمی خودش را بالاتر کشید و کمرش را تکیه داد به دسته ی کاناپه׃دیگه چه خبرا....سایه جونت خوبه.....کی میای?
دست تابان کشیده شد در امتداد دم اسبی اش׃اوهوم خوبه....اومدنمم موند تا کریسمس.
فاصله ی میان ابروهایش پر شد׃جدی میگی?
سرش را بالا و پائین کرد׃یه کاری ...شما دوتا بیاین... برو کارای آسی روهم انجام بده... میتونی همین فردا...
جمله تابان را درز گرفت .اجازه پیشروی نداد׃فکر میکنم میگم بهت...
تابان انگشت اشاره اش را تکان داد׃قول دادیا....
سرش تکان خورد.
_از مامان چه خبر?اینروزا تنهاتره...بیشتر برو دیدنش... حداقل بزار جای خالی آسمانوکمتر حس کنه....کاش دنبال آسمان رفتنی مامانم با خودت ببری...
romangram.com | @romangram_com