#تا_آسمان_پارت_388

حتم داشت که صدای خنده های تابان تمام آن چهار طبقه را پر میکند.

_آره جوون خودت... تو گفتیو منم عرعر... باور کردم... خسته بودیو حوصله نداشتی ...بگوحوصله ی خونه ی بدون آسی رو نداشتی....تنهات گذاشته... ؟

آی قربونش برم...فردا یادم باشه حتما یه زنگی بهش بزنم...

تابان ابروهایش را با خباثت تمام بالا و پائین کرد׃شنیدم هوای اونجا خیلی خنکتر ازرشته... کوه و تله کابینم داره.... دریا هم که هست....چه شود...

میخواد چیکار برگرده تو دودو دم...همون بهتر که اول مهر برگرده آنطور که با چشمهای باریک کرده نگاهش میکرد ونفسی هم میان روده درازیهایش نمیگرفت.... وقتهایی مثل الان که دم اسبی کوتاهش را پشت سر تکان تکان میداد....

فقط باید همینجا میبود ,دم دستش.

لنگه ی ابرویش رفت بالا.کنج لب بالائی اش را با شلیک خنده ی تابان جوید.

_الان داری نقشه ی قتلمو میکشی ?

انگشت گرفت سمتش׃دقیقا... فقط میخواستم الان اینجا بودیو یه ترق تروقی به اون گردن درازت میدادم...

به سرفه افتاد׃ Αpa khabar ?)چه خبرا(

_اوووو...میبینم که راه افتادی..... چه داداش زرنگی... ببینم کی یاد گرفتی?

یک دستش را برد زیر سر׃یاد گرفتن نمیخواد که...سرجمع ده تا کلمه ست دیگه...


romangram.com | @romangram_com