#تا_آسمان_پارت_387
لبهایش با خنده باز شد׃علیک سلام!
چشمهای تابان کوچکتر شد و لبخندش بزرگتر׃چطوری تو ... خوبی?
_ (Baik )خوبم.
-با نون خامه ای در چه حالی؟
اخم کرد: نون خامه ای؟
تابان بلند بلندو معنی دار داشت به گیجی اش میخندید: نگو که مزه ش نکردی تا حالا؟
دوزاری کجش که افتاد لبهایش را محکم روی فیلتر سیگار فشردوچشم سفید کرد برای او:تو کی اینهمه پررو شدی؟هان....کی؟
غش غش داشت میزد روی رانش:زدم تو خالا نه؟
لبخندش را حبس کرده و نگاهش را دزدیده بود.
-چه خجالتم میکشه واسه من...
سرش رابلند کرد.انگشت اشاره تابان آمد توی دوربین׃چه تاریکه اونجا...کجایی?آپارتمانت?
پک آخر را زد .فیلتر را انداخت ته فنجان قهوه اش و سرش را روی کوسن چرم بالتر کشید׃آره خسته بودم.. امروز بعد شرکت یه سررفتم رشت دیدن مامان از اونجام دفترحاجی... دوباره برگشتم شرکت....حوصله نداشتم دوباره این همه راهو برگردم خونه... یه راست اومدم اینجا.
romangram.com | @romangram_com