#تا_آسمان_پارت_390
حال و هواش عوض میشه....
با انگشت اشاره کشید دورتادور صفحه کلید׃پیشنهاد خوبیه....
لبهایش را چسباند به دوربین׃میبوسمت.... تند تند بیا اسکایپ خسیس....
انگشت اشاره اش را گذاشت روی صفحه...جایی که دماغ تابان چسبیده بود׃اونجای آدم دروغگو....من خسیسم?
_خسیس و خیلی چیزای دیگه....
خندید׃ selamat tingal )خداحافظ(
تابان سرش را عقب کشید و با بوس بایی تصویرش رفت.
صفحه را بست و لب تاب را گذاشت روی میز.دوباره دراز کشید و یک دستش راگذاشت زیر سر و زل زد به سیاهی سقف.
این زندگی تا کجا قرار بود پیش برود....اینطور لنگ لنگان... اینطور دست به عصا?تاکی باید این سیاه بازی را ادامه میداد.... تا چند پرده....؟
چشم بست و گوش سپرد ... دیگر نه صدای باد... نه موج ....نه باران.... تیک تیک ساعت روی دیوار بود و نفسهای بلند و کوتاه خودش.
با آلارم در, میان کرختی پلکهایش فاصله افتاد.نگاهش مسیر نیمه روشن راه روی منتهی به نشیمن را گرفت....
سایه ای قد کشید روی دیوار....کنج دیوار زاویه گرفته شکست....پیش آمد....پیشتر.چشمهایش توی تاریکی برق نگاه او را شکار کرد.
romangram.com | @romangram_com