#تا_آسمان_پارت_373

بی اراده جیغی کشید و مچاله شد گوشه ی مبل....چهار انگشتش را با انگشتان دست دیگرش گرفت

_کی بوود اون...?

صدای وحشت زده ی آیسان از آشپزخانه و به دنبالش صورت رنگ پریده اش که حالاجلوی چشمش بود...... چشمهای هاله هم ترسیده بود.

مهتا آمده بود دم در اتاقش.همه توی سکوت منتظر بودند بدانند کدام دیوانه ای آنطورشیهه کشیده بود.

_به جز این خله ..کی میخواستین باشه.....

خجالت زده لب گزید׃ترسیدم خوب....زن عمو داشت میخندید:ترس داره مگه عزیزم..

بچه ست دیگه...

با شرمندگی نگاهش را داد به زن عمو׃من از کجا بدونم بچه این مدلی تکون میخوره......

سوالی برگشت سمت هاله ׃ینی الان تکون خورد..?

هاله سر تکان داد و دستش را گرفت و دوباره گذاشت روی شکمش׃بببینش....

اینجاست.

_به نظر میاد از سلیقه ی خاله اش خوشش اومده. ....


romangram.com | @romangram_com