#تا_آسمان_پارت_372

میان خنده ی بلند جمع , رفتن مهتا را نگاه کرد .

فکر کرد....هاله....کاوه.... هم وزن و هم آهنگ بودند... هاله... کاوه... آلاله....

قشنگ بود.... به هم می آمدند...از اسم آلاله خوشش می آمد.. از همان وقتی که ترانه اش گل کرد.بد میشد اگر پیشنهاد میداد....?

نگاهی به هاله و کاوه انداخت. از هاله که مطمئن بود ناراحت نمیشود... به کاوه هم نمیخورد بدش بیاید...

_آلاله.....

نگاه ها برگشت سمتش.خجالت کشید با لحنی دو دل زمزمه کرد .اینبار آرامتر ازقبل׃آلاله هم خوبه ها....

مردمکهای زمردی کاوه قبل از هاله به رقص آمد׃قشنگه.... خیلی دوسش دارم....

چطوره هاله... دوست داری توام ?

هاله دست کشید روی شکمش׃دوس داری اسمتو مامان?ببین چه خوشگله... مث خودت...

_پس تائید شد...

به صدای دست آیسان بقیه هم شروع کردند به دست زدن.

حس کرد ماهیچه های زیر انگشتانش سفت شد. منقبض شدنش... برجسته شدن...و بالاآمدن پهلوی هاله را حس کرد. میتونست قسم بخورد که باسن یا جای سفتتر بچه...مثلاسرکوچولویش زیر انگشتان دستش است.


romangram.com | @romangram_com