#تا_آسمان_پارت_374

نگاه قدر شناسانه ای به کاوه انداخت و حواسش را داد به حرکات سنگین و نرم زیرانگشتانش.ضربان کر کننده ی قلبش تمام تمرکزش را برای درک و حس این لذت شیرین از بین برده بود....اشک حدقه زد توی چشمهایش....غم توی دلش... غمی غریب که غربتش روی قلبش آوار شده بود...

معجزه!

فقط همین یک کلمه توی سرش میپیچید... معجزه ی بزرگ خدا ...

آیت روشن بودنش ... برهان بی بدیل قدرتش امشب میان دستهایش بود....هرگز به قدراین لحظه ... خدا را آنهمه نزدیک... آنهمه باور پذیر ندیده بود...

امشب و در این ساعت خدا در برابرش بود... توی برق اشک های زلال و پاک هاله...

میان این ضربان پرتپشی که نوید زندگی بود....و رستن دوباره....

سرش راخم کرد و خدارا بوسید ….

"مهراد"

برای بار دوم زنگ در را فشرد. چهار انگشتش را فرو کرد توی جیب جین و کمی عقبتر منتظر ایستاد.با خلقی تنگ نگاهی به ساعت انداخت. دوبود.بعید بوداین وقت از روز کسی خانه نباشد.

_یعنی خوابه ?

برگشت توی ماشین و دسته کلیدش را از توی داشبورد برداشت. قفل را که باز کردمکثی کرد مقابل ورودی درب حیاط.همانجا که از سر لطف پیچ نسترن,تا پنج قدم آنطرفتر درست تا پای داربست مو ,سایه نشین خنکی پهن شده بود.عرق روی شقیقه اش را گرفت تابستان امسال نفس کش تر ازهر سال از راه رسیده بود.دمی از رایحه ی گرم و تفدیده ی رزهای بی رمق توی باغچه گرفت.... نفسی که آکنده ی عطر روزهای خوب بچگی بود.

چشمهایش پر زد تا تلولو درخشان و خیره ی آفتاب روی آئینه ی لرزان حوض آبی.لبهایش کشیده شد. صلات ظهر و لحظه های فراموش نشدنی آب بازی زیر تابش آفتاب داغ تابستان. انگار که همانجا ایستاده باشد.... توی دوازده سالگی اش... میان دنیای شاد و بی ریای کودکانه اشان.... دنیایی که تنها دغدغه اشان شکستن رکورد حبس نفس زیر آب بود و بزرگترین آرزویشان خوردن بیشترین سهم گوجه سبزهای درخت گوشه ی باغچه.


romangram.com | @romangram_com