#تا_آسمان_پارت_365

-ها...له....؟

فقط همین قدر توانست که دست بیندازد دور گردن هاله و عمیق نفس بکشد..اشکهایشان درهم شد:کجا بودی هاله... کجا بودی؟

هاله بود که با سر شال اشکش را پاک کرد. خندید کوبید روی بازویش و هلش داد

عقب:نفسم برید بیشور....گم شو...دماغ مالیم کردی.....این چه مدل استقبال کردن از مهمونه.... وحشی...

-سلام عرض شد

برگشت تا صاحب آن مردمکهای زمردی را ببیند. نگاهش نشست روی بازوهایی که پیچید دور شانه هاله.

خنده ی آمده روی لبهایش پهن تر شد:سلام آقا کاوه... خیلی خوش اومدین..

اول پدرش بعد هم خان عمو کاوه را به آغوش کشیدند.مهتا با قهقهه ای شیطانی مشتش را زد به مشت هاله.

آیسان نگاهی به مهتا انداخت:تبانی کرده بودین؟

نزدیک شد وهاله را آرام چلاند و پشت سرش وارد سالن شد

هاله برگشت سمتش و چشمکی زد:با مهتابببی هماهنگ کرده بودم....میخواستیم سورپرایزتون کنیم...

صدای جیغ مهتا که قبل از همه دویده بود توی هال آمد:مهتاب هفت جد پس و پیشته..


romangram.com | @romangram_com